من طناب عشق بینمون رو پاره می کنم تا از جایی جلوتر دوباره اونو گره بزنم
آنكس كه ميگريد يك درد دارد و آنكس كه ميخندد هزار و يك درد
تو عروسك بودي و من آخر قصه دونستم.
تو وجود خالي تو جز دروغ هيچي نديدم كاش مي شد به اين حقيقت پيش از اينها مي رسيدم .
سوختم و سوختمو ساختم هر چي داشتم، به پات باختم كاش تو رو از روز اول مثل امروز مي شناختم.
آخه عشق يعني شكستن عاشقانه سر سپردن دل سپردن به سرابه در سكوت خويش مردن يه روزي يه روزگاري حرف بين ما نگاه بود عشقو نقاشي مي كرديم،نقش ما،خورشيد و ماه بود بعد از اون واژه نوشتيم ،جمله مون ستاره چين بود مثل دريا آب
عید شما مبارک
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
